تبليغاتX
اینجا یکی حرف می زند...!؟

اینجا یکی حرف می زند...!؟

وقتی بهــار برایم هیچگاه زیبا نیست ...؟!

 

... و شاعری

که با فکرهایش کلمات را می چیند

و با دستهایش

حرف می زند

انگار

دنیایش به تندی کلماتش می دود

وسطرها همیشه بدنبال خیالهایش

می دوند..!!؟؟

 

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 12:12 توسط تقدیر | |

(دل...)

امشب برای دلتنگی هایم

کسی دل نسوزاند

بجز

همین چراغی که بالای سرم

انتظار خوابیدنم را می کشید...

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 12:7 توسط تقدیر | |

شعری از دوست ارجمند و شاعر خوب دیارمان آقای صلاح الدین قره تپه 

 از مجوعه شعر پلک که می گشایم رویای تو می گریزد

 

(تو...)

رد آفتاب را

امشب از نگاه تو

می گیرم

خیالی نیست !؟

توباشی و

آفتاب هم اگر ندمد

تیرگی از جهان خواهد گریخت  ...

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 18:3 توسط تقدیر | |
 

 

(خاطره )

در پستوی هزار توی یک خاطره

تنهاتر از سایه ام

بدنبال نغمه ای سبز

مرزهای دلتنگی را

فقط برای پیدا کردن لبخندی از تو 

قرنها گشتم

ولی ....

انگار تاریخ برای من

در قرن من کمی خواب مانده بود 

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 16:56 توسط تقدیر | |

پاییز

و...

انگار برای گفتند دوباره غصه هایم 

بایدبرگردم به شعری که یک قرن پیش شاعری سروده بود

و دیوان هزار رنگ همان فصلی

که او پاییز را در آن دیده بود

اما ...

تا اسب خیال را زین کنم

در هزار توی دهلیز غمهای این فصل

سبد سبد

برگ می ریزد  و دوباره یادم می افتد

  ابتدای شعرهمان شاعر  را که  :

((باز پاییز است

باز این دل از غمی دیرینه لبریز است

باز))  ...

....

 

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 18:24 توسط تقدیر | |

 وراه میروم

  در ازدحام  پراز تنهایی آدمها 

در ترافیک شانه به شانه این همه عابر

در خیابانهایی که اشمئزاز متعفن غربت

در پیاده روهایش موج می زند

وچقدر دلم برای عطر یاسهای باغچه خانه قدیمی تنگ میشود

آنگاه که درختهای برقی در میادین غیر هندسی

نگاه آدمهای کوکی شماطه دار را به خود میگیرد

وبوی خاک و باران

وعلف برایشان فقط افسانه ای

خواندنی روی صفحه مجلات است  

 

   

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 18:12 توسط تقدیر | |

(لحظه پرواز)

 به عشق دیدنت

من از من بی تو

میان این همه تردید

گذشتم و رفتم

نزنم دم

دم بی تو

هوای تنگ قفس بود

دل بیدل من

میان سینه نگنجید

ومرغ دل من به بام سینه چنین خواند

هوای لحظه پرواز

مست کرده وجودم

نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 13:18 توسط تقدیر | |

شعری از یکی از دوستان در وبلاگ

parandeye mohajer

هیچکس از جنس ما نبود
این چنین که هستم که بودی که بودم که هستی
نمی گویم صمیمی نمی گویم خوب نمی گویم پاک
نمی گویم...
ولی بخدا قسم
قسم به نان و نمک
به شرم تو به چشمای قشنگ تو
اندازه هرچه دل تنهاییت بخواهد
با همه وجود و با هرچه عشق و عشق
دوستت دارم...

نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 12:0 توسط تقدیر | |
 

 

  شعر مارسل پروست از آقای فرهاد کریمی یکی از دوستان خوش سلیقه که

در وبلاگ قرار دادیم

 

پیاده‌رو و کفش‌هایی به تاریخ مارسل پروست

در ناگهانِ زنی وَ زنی که بارداری‌اش را در وحشت تخت گم کرده بود

عابری که پیاده‌رو از کفش‌هایش رد می‌شود

به بیرون زد دست‌های من

در آستین این تین و زیتون هم که حتمن هست

گذاشتم که باد کلاه‌اش را با گیسِ خودش در فرقِ این پیاده‌رو

ببرد به همین نزدیکی‌ها

حوالی خانه‌ی مارسل‌پروست نشسته

لابد روی تخت‌اش در فالی که زن بود کنار قهوه



این سالهایِ چقدر

که دیگر گذشته کسی نماند در گذشته‌های خودش

هوا هم که بسیار بد بود در شلوغی پیاده‌رو

وَ زن در وحشت تخت مُرد

ساعت یک دقیقه‌ی عصر

نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 11:57 توسط تقدیر | |

 ودوباره عید

مثل سالهایی که گذشت

اما هنوز

شکوفه ها آرزوی باغ پاییزی من است

در تحولی که سالی پیر ترم کرد

در آمدنی که هنوز نیامده است

آن مسافر خیالهای شیرین من

از میان داستانهای شیرین مادربزرگ

و در امتداد شبی زمستانی

که برایم هیچگاه سپیده ای نداشت

دلتان همیشه

بهاری باد

وهزاردستان زندگیتان بر سدره المنتهی عشق

همواره در نغمه باد

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 12:7 توسط تقدیر | |

(طرح)

 

دختر گل فروش

 

تاخواست بگویید ...؟!

 

بادعطرگلها را قاپید

 

زود باش

 

پاییز که با کسی شوخی ندارد.

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 17:21 توسط تقدیر | |

(آیه )

و چشمانت

آیه ای از کتاب عشق

تا من

در مذهب تو

اولین مومن نگاهت باشم

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 16:45 توسط تقدیر | |

 (مسافر)

سالهاست می خوانمت

توای مسافرخیالهای شیرین من

در پیچ وخم کدام قرن

و ظلمت کدام راه بی عابر مانده ای !؟

که من در هربیگاه

و در آغازین مطلع هرسپیده

سبد سبد دعا به پیشوازت می فرستم

تا شایدیادت بماند که :

((تورا من چشم درراهم ))

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 16:40 توسط تقدیر | |

باران و دریا

و فاصله ها انگاربرای من وتو

تا انتهای ابدیت بیدارند

و آری  ...

برای ما

فاصله ها

هیچگاه پایانی ندارند   ...؟!

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 19:28 توسط تقدیر | |

من در تو

و تودر چشمان خودت

غرق در زیبایی آینه ایستاده ای ....

بی آنکه بدانی من هنوز

حسرت نگاهت را در سینه دارم

وآری ...

تو هرگزازتفسیر آیه های نگاهم

نمی خوانی چقدر دوستت دارم

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 19:11 توسط تقدیر | |

آری  

خوب می دانم  

ومی گویم برای تو که شاید روزی 

 مهمان کلبه فقیرانه من باشی 

انتظار خبری نیست مرا

نه زیاری

نه ز دّیار و دیاری

باری

قاصدک ابرهای همه عالم شب وروز

در دلم میگریند ...

نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 12:19 توسط تقدیر | |

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 11:49 توسط تقدیر | |

وقتي براي گفتنِِ

هنوز حرفها ترس از گم شدن در ازدحام متنها را دارند.

پس تنها بايداينگونه نوشت .

آري اي سرزمين عشق

اي دالاهو

دوستت دارم  تا انتهاي ابديت .

نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 17:22 توسط تقدیر | |

(بلوغ )

چه بیرحمانه می تازد باد

بر شکوفه هایی

که امروز شکفتند

تا بلوغ

چیزی نمانده بود

بهار کوتاه بود ...!؟

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 13:12 توسط تقدیر | |

(طرح )

تا آمدنت

هرشب

لب طاقچه ی دلتنگی

شمعی خواهم افروخت

تا بیداریش

گواه انتظار من باشد ...

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 12:37 توسط تقدیر | |
( آزادی )

چه غم انگیز چه تلخ

لحظه مرگ کبوتر

 توی حجمی که قفس نامش بود

عطش آزادی

خواب شیرین کبوتر که به فردا نرسید

 واژه ی آزادی

نام یک پنجره بود

 که فردا وآمی شد - و به نور

و به دشتی که در آن چلچله ها می خواندند

روی دیوار همین محبس سرد

یادگاریست از آن واژه سبز

یک شکسته قاب در زنجیر

بی گمان تنها امید

بندیان رفته در زنجیر و محبوس است

یک شکسته قاب در زنجیر

یادمان لحظه پرواز

رویش یک لبخند

پرگشودن تا فلق هنگامه خورشید

تا مرز خداوندیست ...

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 12:32 توسط تقدیر | |

(طرح )

 تا عبور از فصل سرد

یک کوچه بیشتر نمانده

چلچله ای می گفت

راه عبور

بلندای یلدای امسال است

که زمستان خواب است

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 18:46 توسط تقدیر | |

(انتظار  )

امشب غزل می سرایم

و در متن آیه های چشمانت

رمز صلابت کوه

و سکوت دریا را می جویم

امشب از ناکجا آباد حکایتها

تا دب اکبر

حماسه می سرایم

و خوشه خوشه پروین را

از سدره المنتهی عشق می چینم

و تاآمدنت

ای سپیده سپیدپوش شعرهای من

دیوانی از شعرهای نگفته خواهم سرود

وآری هنوز ...

اتاق کوچک تنهایی من

به اندازه کهکشانی دیگر جادارد.

اگر توبیایی !!؟؟....

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 17:51 توسط تقدیر | |

(عطر دیدار)

... وچه زیبا بودی

لحظه ای را که من از پنجره چشمانم

به تومی گفتم ماه

خواهش پنجره آغوش به روی تو گشاد

خانه از شوق به خود می بالید

نور در آغوش همین پنجره باز اتاق

چه فریبا لغزید

 بوی یاس

عطر دیدار تو در خلوت من

توی یک آینه صد چندان شد. 

 

نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 13:9 توسط تقدیر | |

(شعر نَه .گلایه )

از حرف حرف در می آورند.

ولی الفبا هنوز برای من

همان فهم ساده کلماتی ست

که در اوراق خیس کتاب خاطرات دبستانم نوشته بود:

*آن مرد در باران آمد*

اما افسوس ...

بی آنکه بدانند

در ذهن کودک دیروز چرا سئوالی بی جواب باید بماند ؟

در شب بارانی آن آبادی

که چرا آنمرد شتابان آمد؟

و اینک

من پس از سالها

برای این چرا در چراگاه آدمهای سرمست از سبزی اسکناسهاخواهم گفت

آن مرد از پشت قرنها سکوت

از لابه لای کتابهای خونین تاریخ

با سبدی سرشار از انسانیت

در شبی بارانی 

مژده حرمت انسان آورد

تا من و تو شاید

در غم کودک همسایه خود

که هنوز

کفشهای پاره ی زمستانی را 

که پر از خاک و گل و لای شده  می پوشد

کمی غمگین باشیم

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 17:51 توسط تقدیر | |

(مرگ آینه )

وقتی آینه می میرد

چقدر سیاه می شوند

رنگهای صداقت اسطوره های شعرهای مادر بزرگ

در نقش خاطره انگیز بیستون

در خرابه های پراز حکایت پاسارگاد

و انگار تاریخ

در دفتر سنگی حمورابی

جایی برای ماندن من ندارد

وقتی آینه می میرد...!؟؟

نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 13:9 توسط تقدیر | |

(فسیل)

عاقبت رسیدیم

به امروز

همان فردای قرنها پیش که جان سپرد

هواسرد شد

قدیمی ها راست می گفتند

دیگر از آتش زرتشت

روی سنگواره های تن کوه

شعله ای نمی تابد..

(نفس باغ)

نفس باغ

بوی عطر گل نرگس میداد

غنچه با نازکی طبع

می گفت به باران مادر

وچه زیبا می چرخید

توی اندیشه این باغ نسیم

باغبان می ترسید!؟

که مبادا امسال

زود ازراه بیاید

 پاییز...

 

(پلاکهای صداقت)

 

در کوچه زندگی گم شدم

تا پیداکردم تورا

وتو وقتی مرا یافتی بگو

تا "ما "شدن

چندکوچه دیگر مانده

پلاکهای صداقت چقدرسیاه شده اند.

نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 12:9 توسط تقدیر | |